ترجمه ها
ترجمه ای از چند شعر سیلویا پلث
crossing the water
عبور از آب
دریاچه ی سیاه
قایق سیاه
دو آدم کاغذ-بریده ی سیاه.
درختان سیاهی که از اینجا می نوشند
کجا می روند؟
سایه هاشان بی شک می تواند سرزمین کانادا را بپوشاند.
نور کوچکی از درون گلهای آبزی منتشر می شود.
برگهاشان نمی خواهند تعجیل کنند:
گِرد و مسطح و سرشار از پندی تاریکند.
دنیاهای سردی به پارو مرتعش می شوند.
روح سیاهی در ما
در ماهی هاست.
یک تیزه
دستی پریده رنگ و وداع وار افراشته ست.
ستاره گان به میان سوسنها می شکفند.
تو از تماشای چنین حوریان دریایی بی روح
کور نمی شوی؟
این خاموشی ارواحِ حیرانست.
By Candlelight
کنار شعله ی شمع
عشقک!
این زمستان است،
یک جور موی سیاهی از اسب
چیزهای احمقانه و دشوار روستایی
پولادین در درخششی که ستارگان سبز
به دروازه هایمان آورده اند.
تو را بغل گرفته ام.
خیلی دیر است.
ناقوسهای کدر
زمان را لیس می زنند.
آینه به زورِ شمعی
شناورمان می دارد.
این مایعی ست که در آن
یکدیگر را دیدار می کنم
این برق هاله ای ست که به ظاهر نفس می کشد
و می گذارد که سایه هایمان بپژمرند
تا باز بادشان کند
عظیم
چون غولهایی وحشی
که بر دیوار.
تو را یک کبریت زدن حقیقت می بخشد
در ابتدا
شمع هرگز نخواهد شکفت-
جوانه اش را در هیچ فرو می دهد
در پوچی یک آبی تار.
ای خارپشت گوله شده!
کوچک و کج خلق!
نفسم را تا احیاء شدنت حبس می کنم.
خنجر زرد قد می کشد.
تو میله هایت را چنگ می زنی.
آواز خواندنم تو را به غرش وامی دارد
متزلزت می کنم
چون قایقی به پهنای فرشی هندی، زمینی سرد،
آنگاه که مرد برنجی زانو می زند
پشتش را تا جایی که می تواند خم می کند
ستونی سفید را در نوری که آسمان از آن دور می شود
بلند می کند
بقچه ی سیاه!
همه جاست
سفت
سفت!
آن اطلس برنجی حقیر
میراث ناچیز
از آن توست
تنها دارایی ات
به پاشنه هایش
کوهکی از گوله های برنجی توپ
نه فرزندی دارد
نه زنی.
عشق من!
پنج گوله! پنج گوله ی شفاف برنجی!
تا در سقوط آسمان
با آنها شعبده کنی!
child
کودک
چشم زلال تو
چیزی مطلقاً زیباست.
می خواهم سرشارش کنم
از رنگ و اردکها،
باغ وحشِ تازه ها
اسمهایی که تو می آفرینی-
برف-ریزه ی اسفند
فلوت سرخپوستی
ساقه ی نحیف بی چروک،
حوضی که در آن عکسها
باید عظیم و کلاسیک باشند-
نه این چرخش دشوار دستها
و
این سقف تاریک
که بی ستاره است.
balloons
بادکنکها
از کریسمس تا حال با ما زندگی کرده اند
روشن و بی ریا
حیوان-جان هایی بیضی شکل
که نیمی از فضا را اشغال کرده اند
و بر ابریشم کشیده
و مالیده اند
امواج نامریی هوایند که وقتی قربانی حمله می شوند
جیغ می زنند و می ترکند
بعد به باقی می پیوندند و نامحسوسانه می لرزند.
لنگرگیر زرد
ماهی آبی—
به جای مبلمان
با چه ماه های غریبی زندگی می کنیم!
زیراندازهای حصیری
دیوارهای سفید
و این کرات سیال هوا
سرخ
سبز
یا آرزوهایی قلب-گونه
یا طاووسهای آزادی که زمین پیر را عافیت می بخشند
به یک دانه پَر
چون فلزهایی ستاره دار.
برادر کوچکت از بادکنکش صدای گربه در می آورد
ظاهراً می خواهد دنیای صورتی رنگ مسخره ی فراسویش را ببلعد
گازش می گیرد
بعد
چون خمره ی چاق و چله ای که دنیا را به شفافیت آب می بیند
عقب می نشیند
تکه پاره ای سرخ
در مشت کوچکش.
مترجم: لیلا فرجامی

هرگونه بهره برداری از محتویات این سایت بدون اخذ اجازه و ذکر نام نویسنده ممنوع است

سلام خانم فرجامی عزیز. ممنون از این ترجمه ها. خیلی خوبه. این آقای سعید پور قبلا در از شکسپیر تا الیوت چند ترجمه از پلت داشت ولی بسیار بد بود. ترجمه شما خیلی روان است. دستتان درد نکند، کاشکی به صورت ebook منتشر شود. با احترام آسیابانی
سلام لیلای نازنین
دستانت را به گرمی خورشید می فشارم
و به تو دست مریزاد می گویم
همیشه در یادم هستی
صدف قزلباش
بسیار زیبا و طپنده ترجمه نموده اید. با تشکر از زحماتتون. ج.م-استانبول
سلام…بسیار وبلاگ خوبی است خانم فرجامی. ای کاش متن شعرها هم بود چرا که اینطور هیچ مترجمی هیچ نقدی از کار مترجمی که می خواند اثرش را نمی تواند ارائه بدهد. البیته انتخاب شما بسیار خوب بوده است…موفق باشید.