لیلا فرجامی

دیگر دوستان

اکبری شروه

تولید یک ژانر نوستالژیک / مروری برمجموعه شعر گل نوشته لیلا فرجامی


شمارگان 1100 نسخه
انتشارات آهنگ دیگر
…..
مرگ
که پایی ست
وعشق
که قدم  ( از متن کتاب )
شعر ها معنا گراا ند  در متن به نوعی ساده ، اما بایستی خواننده تسلطی بر دو کتاب آسمانی قرآن وانجیل داشته باشد که متوجه  برخی از نگاه ایدوئولوژی شاعر شود .شاعر مسلط به زبان امروزی در مقام مقایسه خوب توانسته است همه چیز را بیان نماید.من معتقدم شاعر نوعی عشقبازی با کلمات کرده است .فرجامی با زیرکی تمام  با استفاده از اندوخته های واژگانی خود رستاخیزی برای تولید یک ادب نوستالوژیک می کند .
اعتراف می کنم آن زن عاشقی که تا ابد خود سوزی می کند
نامش خورشید است
و من خاکسترش
سیگاری آتش می زنم
وصبر می کنم تا قیامت شود .(ص60/ یک پیشگویی عاشقانه )
با خوانش شعر ها  قرار داد هایی را متوجه می شویم  که ژانرند . شاعر با این قراردادهایی که برای شعرش بکا ر برده  است . استراتژی کلامی را پایه گذاری نموده که  شعر هارا ادبی کرده است . که صد البته این حرکت مربوط به فرم وتکنیک خانم
فرجامی می باشد که برای پیشبرد شعر هایش بکار بسته است .
در مجموعه شعر گل با تمرکز بر واقعیت پدیداری، اشیاء را همان گونه که هستند جلوه گر نمی بینیم بلکه تفسیری تازه به خواننده   می دهند ووجهی تاریخی می آفریند؛ در واقع به قول ها نس روبرت یا وس زیبا شناسی دریافت در آثار موج می زند. ( اثر پاسخی است به پرسشهایی که افق انتظارات طرح می کند .پس تفسیر آثار بر سرگذشت دریافت یک اثر ورابطه ء آن با هنجار های زیباشناختی و مجموعه انتظارات در حال تغییر ی متمرکز می باشد که امکان می دهد اثر در اعصار مختلف خوانده شود. ) در باب ساختارگرایی  شاعر  رویه هایی در جریان می باشند که بر دلا لت استوارند .البته من در کارها شاخت شکنی ماهرانه ای را مشاهده می کنم بدین معنی که نشانه ها در یک حرکت ساخت شکنانه پیاده شده اند ودر باز سازی تکراری نمی شوند بلکه یک  ساخت وکارکردی متفاوت به اثر می بخشند و تاویل پذیر برای تمام اعصارند .

سار ها خود کشی می کنند
گاوها خودکشی می کنند
آدمها خودکشی می کنند
تنها علفی که از میان
سنگ ها می روید
به جستجوی چیزی نیست
حتی
مرگ . (ضد /ص17)
زبان لیلا فرجامی نیز زبانی  رمزگونه است ، در سطح حرکت نمی کند ، عمق را می کاود وجلو می رود . کشف بزرگی   که از  اشیاء  نموده را توام با ساخت  شکنی هایی که در اثرش بکاربرده ، سنتی را بنیان می نهد که از معیار های همگانی فراتر می رود.در خوانش شعر ها شهوددر  درون مخاطب فوران می کند وبه قول ویلیام امپسن شاعر ومنتقد انگلیسی معنای هر شعر بر حسب  میزان ابهام نهفته در واژگان آن تغییر می پذیرد .و از آن جا که هر واژه می تواند هاله ای از دلالت معنایی داشته باشد؛  به همین  ترتیب تاثیر شعر بر ذهن خواننده نیز  می تواند اجرا هایی متفاوت داشته باشد . در آخر اینکه : گل مجموعه شعری  رو به جلو به حساب می آید ؛ هم در معنا وهم در نگاه شاعر به کلامهای آسمانی وترکیبهایی که تازه اند .چرا که باز آفرینی  این همه واژه که کهنه شده بودند در چنین  مجموعه ای شاهکار ویا همان که قبلن گفتم  رستاخیز
در متن محسوب می گردد.

گل نام پرنده ای بود
که در آتش سفال شد
وباد
به آسمانش برد .(ص/ 18)

 

نگاهی به شعر لیلا فرجامی

به بهانه ی چاپ اثر تازه اش » اعتراف نامه ی دختران بد » *

زنی به رنگ غروب های جمعه

ماندانا زندیان

» سایه ای بودم

جسم گرفتم،

روحی گشتم،

بی پیراهن شدم

اما برهنه نیستم :

تو بر من پوشیده ای »  بی نام

برهنه نیست. حقیقی است. صریح است و لاجرم تلخ. آشفتگی اش به غروب های جمعه های ایرانی می ماند.

ظاهری آرام، پوشیده در رنگ هایی گرم با لحنی از اندوه که در سکوتی نارنجی، فریادِ سرخ تعارفت می کند.

» امروز اولین روز جنگ است

من تقویم کوچکم را از جیب بیرون آورده ام:

ضربدری می زنم

بر تمامی تولدهایم.»

و غروب، گونه ای پایان است. گونه ای مرگ شاید. غروب جمعه اما دیباچه ی همه ی  آغازهای خانگی است.

درست مثل شعر لیلا، با بسامد بسیار بالای حقیقتِ مرگ که در چشم او به سحرگاه شنبه می ماند.

و باز مثل غروب جمعه ، پر است از تکرار دغدغه های انسانی برای کودکان. کودکان معصومی که باید زیر آوار جنگ و فقر و بی پناهی، با یک بغل هیچ به پیشواز صبح شنبه بروند.

«. . . جنگ دریایی است که در آن

بچه ها

بی صدا غرق می شوند. . .»  بچه ها بی صدا غرق می شوند

» از جنگ چیز زیادی یادم نیست

جز تمام بچگی ام

که  وقتی روی مین رفت

منفجر شد.» بادکنک ها اعلان جنگ می دهند

» چقدر سختی من کوچک بود

وقتی که تو با دو دانه گوجه سبز مانده در جیب هایت

همه ی پیاده روها را دوره می کردی

» فال حافظ ! چسب زخم ! آدامس کشی ! . . .»  مرگی به نام تابستان

یک بار به من گفت برای نور پاشیدن دو راه وجود دارد: می توان شمع بود و سوخت یا آینه بود و نور پراکند. نمی دانست که خودش دارد سخاوتمندانه شمع می شود و در آینه ی شعرش از فانوس های دریایی هم فزون تر می بخشد.  نمی دانست که شعرش چقدر به خودش شباهت دارد !

» نه سایه ای بر خاک

نه ردی در آسمان

رازها ناگفتنی اند:

من خواب آن پرنده ی یک بال بوده ام

که تنها

در آب پرواز می کند» پرندگان خفیه

و آن تخیل ناب، هیچ گاه از پشت پنجره به کوچه نگاه نکرده است. پابرهنه در برف کثیف راه رفته، خیس شده، گِلی شده، یخ زده و بعد مرهمی آغشته به صبح شنبه برای زخم های ما هدیه آورده است.

برای ما که غافل از طعم باران در ابهام غروب های جمعه تمام می شویم و باور نمی کنیم که تا سپیده و درخت فاصله ی چندانی نداریم.

فرجامی با همه ی نام هایی که می داند ما را صدا می کند و حرفش را موجز، سفید  و شفابخش ، مثل یک لیوان شیر گرم سر سفره مان می گذارد.

» وطن» اش را می گوید که درونی کرده است. و از آن عذاب سختی که به قول »احمد رضا احمدی »

انسان را از شور بودن در خانه دلگیر می کند و میان جهان می افکند، رد شده است.

» امروز

روزی خاکستری . . .

سوخته هایم را جمع می کنم

و به باد می دهم

تا در همه سو

وطنی برویانم « هرجایی

با این همه طعم نوستالژی شعرش، آنقدر حقیقی است که گاه حس می کنی دست هایش گاهِ آفرینش، بوی نان تازه ی خانگی می داده اند.

» . . . وقتی بیرون پیتزا فروشی تجریش

فال حافظ را گفتی دویست تومان

و کشیدم،

آمد: درد عشقی کشیده ام که نپرس . . .» مرگی به نام تابستان

«از پنجره ام

تهران مهر باطله ای بود

که با خورشید خیس لوس آنجلس

به اوراق گذرنامه های خاک نشست

و خشک شد. . . «  لوس آنجلس بوی کباب می دهد

لیلا، بی پروا معترض است. بیزار از روزمرگی. نبض اعتراضش به بی تفاوتی و کسالت، هستی بخش اعتراف نامه ی اوست.

» تنه ها می افتند و برایت مهم نیست

جنگل ها می سوزند و برایت مهم نیست . . .

برایمان مهم نیست که امام غایب وقتی که بچه ها با کتاب ها و دفترها و تخته ها

و خط کش ها در کلاس هایشان می سوختند،

ظهور نکرد. . .

. . . نه برایمان مهم نیست

ما هرگز آدم نخواهیم شد. . .» معمای بودا

» . . . تازه می فهمم

این زندگی ام است

که برایش از همه ی پیاده روها و خرابه ها و صندوق های پستی بی نامه

خداحافظی کرده ام

زندگی ام که به پلی نامرئی میان شهرکی در قاره ی شمالی آمریکا

و خیابان دوم شرقی کوی آسیای تهران

خلاصه می شود

و روحی که مثل بچه ای سرگردان

هر صبح

به خواربارفروشی حاج آقا می رود

و می پرسد: بستنی یخی سبز داری؟»

و می شنود:

» امروز نه، فردا»

امروز نه، فردا

امروز نه، فردا

امروز نه، فردا. . .» آخرین روز دنیا

دستان شعر او به سوی عمق دریا روان است.و همین، اینجایی اش می کند و دریایی اش. مدام موج می زند و تر و تازه می شود، اما همیشه دریاست. و در دل آبی اش جز زندگی نمی پروراند.

» اعتراف نامه ی دختران بد» تکه ای رنگ گرم است که باید دید. نه به خاطر لیلا فرجامی که به خاطر شعر.

***

مینوی عزیز لطف کرده بود و می خواست این نوشته اش را در بخش نظریات جای دهد که به علت محدود بودن آن فضا، نشد. از مینو اجازه گرفتم تا متنش را در صفحه ی دوستان قرار دهم:

نگاهی به شعر حرامزاده ی لیلا فرجامی

نگارنده: مینو نصرت

این شعر زیبا با سلام به ایران آغاز می شود .

سلام به مادر

مادری که اگر در چشمانش تعمق کنیم و به قعر آن برگردیم ، هر آنچه بر او گذشته را شبیه رسوباتی که ته نشین شده اند قادریم بنگریم و روخوانی کنیم . آنچه بر او گذشته ، قدمتی هزاران ساله دارد . زنی زیبا در خاورمیانه که مدام مورد یورش و هجوم و تجاوز و تازیانه بوده و هنوز هم ادامه دارد . به سادگی میتوان او را در هیئتی زنی زیبا تصور کرد که هر بار با ایلی ، قبیله ای ، قومی مورد تجاوز و آزار بوده است و هرکسی مغروق در زیبائی اش میل تصرف او را داشته و در این کار تا قتل و غارت فرزندانش و آبادی هایش چنان پیش رفته که در برهه ای از تاریخ جز ویرانه هیچ نمانده است . با این همه او هنوز زنده است و نفس می کشد و هر بار در هیئت زنی ، مردی ؛ دختری و پسری و …به قتل می رسد ، زخمی می شود ، ویران می شود ، غارت می شود و باز نفس می کشد .

لیلا در این شعر همچون تمام ایرانی ها وطن را ، مادرش را خطاب قرار داده و سلام می کند . با او وارد مکالمه ی مادر فرزندی شده و حافظه اش را بر می گرداند به صد سال پیش و پدرانش . پدرانی که هر کدام برهه ای او را صیغه کرده و فرزندانی به دنیا آورده و رها کرده و رفته اند ، آنچه جای اش مانده ، زخم است و درد و رنج .هر بار به شیوه ای آزرده و غارت شده است .اشاره به زمان قاجاریه بی نهایت هوشمندانه است ، در آن زمان بود که دین و آئین و اندیشه ی مادر بکلی ویران و دگرگون شده ، آن چیز دیگری که معیار پدران تاجدار و ریشدار مان بوده بر او تحمیل شده است .

ندا یکی از دختران همین مادر هزاران پدر بوده که هیچکس او را نمی شناخت ، نه جزو لشگریان مهاجم بود و نه مدافع . قتل او و شیوه افتادنش بر کف آسفالت و نوع نگاهش و حالت دست و پاهایش در وهله نخست که با چرخش دوربین از پاها به سمت صورتش می لغزد، چنان حیرت انگیز است که من یقین دارم در ذهن هر ببیننده ای نخست ایران بانو تداعی شده و سپس به نام ندا می رسد . زنی زیبا در حالتی که گویا به او تجاوز شده است ، حسی میان خوف و رجا شبیه زنی که به ارگاسم می رسد با حدقه هائی که تا آخر جهان قرار است تو را تعقیب کنند با پرسشی که در آنها موج می زند ، پرسشی تکان دهنده که تاریخ باستان سرزمین اش را می لرزاند . چرا ؟؟؟

لیلا به مادرش سلام میکند و دوست دارد آنقدر سلام کند تا پاسخی بشنود .مثل دختری که شيفته ی مادر است ، مادری که چیزی به مرگش نمانده و چنان کرخت و سست افتاده که هر لحظه گمان به مردنش می رود و او نمی خواهد و مدام مثل دختری که از سفری دور و دراز بازگشته ، با بغض و درد صدایش میکند و دوست دارد هوشیارش کند . شاعر این شعر دلش بار ها و بار ها سوخته از مرگ های فراوان این بانو که برای کرور ها سنگ قبرش باستان شناس ارسال شده و نوحه ها سروده شده و شکوه پایدارش را بعد از کشتن اش جشن ها گرفته اند و آذین ها بسته اند .جهان غارت گر همیشه بعد از غارت دچار عذاب وجدان و سرزنش می شود ، سنگ مرده را بر سینه کوبیده و می کوبد هنوز و دایه ای مهربان تر از مادر می شود . درست مانند ندا که بعد از مرگش زبان زد جهان شد. جهانی که بعد از تجاوز و غارت و قتل این بانوی کهن سال بارور فریاد وا مصیبتا سر داده تا ذهن ها را مخدوش سازد و موفق هم بوده است . ایران ، بانوئی ست که دل همگان را برده است و هر کسی میخواهد یک بار با او همخوابگی کند و از گنج سینه اش سیراب شود . و اگر چنین نشود میخواهد ویرانش کند و به قتل برساند . این زن کرور ها بار کشته شده است و باز از نعش مرده اش برخاسته و گیسوانش را تکان داده وبا همان چشم ها و نگاه ایرانی اش دنیا راسحر خود کرده است .

دختران این مادر هزار پدر آبستن دخترانی دیگرند و هربار با ترسی مهیب چهار سوی خود را می نگرند ومی شنوند شیون و ناله های دخترانی که در دنج و ویرانه هایش مورد تجاوز و قتل و شکنجه اند . کسی که غارت میکند پدر نیست ، کسی که شکنجه میکند بیگانه است کسی که تجاوز میکند دشمن است ، کسی که تازیانه می زند نمی تواند برادر باشد و امروز بار دیگر ضجه های مادر بلند تر از همیشه است ، مدام کودکانش را سرشماری میکند و در مصیبتی مهیب تر افتاده ، نه تنها دخترانش که پسرانش هم مورد تجاوز قرار می گیرند . مادر چه میکند وقتی پدر مستبد است ؟

چنگ بر گیسوانش میزند و حدقه هایش همان حدقه های ندا آقاسلطان است که از جهانیان سئوال مهمی را می پرسد : چرا؟؟

لیلا چرا می گوید : من دختر حرامزاده ی توام ؟

تاریخ را اگر ورق بزنیم به هزاران لکه ی سیاهی بر میخوریم که حاکی از تجاوز قبایل وحشی و نیمه وحشی و غارتگر به ایران بوده و با هر بار تجاوز فرزندانی به دنیا آمده اند با پدرانی که یا اعدام شده اند ، یا اسیر شده اند یا به قتل رسیده و شهید شده اند ، حتی پدرانی که با اجنبی ها یک دست شده ، علیه مادر و همسر خود شوریده و رنجی مضاعف بر او وارد کرده اند . قربانی همیشه ی جامعه ی پدر سالار و مرد سالار زنان و همسران و مادران بوده اند و هستند . طبیعی است که ناخود آگاه جمعی زنان ایرانی یتیم است و حرامزاده . هرکجا آبادی سبز شده است نبش قبرش که کنی به ویرانه ای خواهی رسید که زمانی کاخ شاهانی بود با حرمسراها و اندرونی های فراوان . من ، تو و او و ما محصول زهدانی هستیم بارور شده از مردانی مهاجم و غارتگر که نخستین غنائم جنگی شان زنان و کودکان بوده است .

شاعر با اعتماد به نفس خود به ایران سلام می کند . دوست دارد شکوه و عظمتش را با یک کلمه از اعماق جانش بیرون بکشد ، میخواهد مادرش برخیزد و از خودش و از کودکانش دفاع کند . و من یقین دارم برخواهد خاست .

شعر شوریده ای بود و زیبا و تکان دهنده و ناب

سلام

نگاهی به شعر سلام ایران!

نگارنده: علیرضا سیف الدینی

جدیت و احساس مسئولیت جنسیت نمی شناسد. خواه شاعر مرد باشد ، خواه زن ، نگاه مسئولش هم به خود شعر ( شعریت )  و هم به مسائل مربوط به جامعه نگاهی است برآمده از تلفیق جدیت و احساس مسئولیت که ازآگاهی نشئت می گیرد. آگاهی از آنچه حرف را به شعر بدل می سازد و همین طور آگاهی از آنچه شعر را مسئول نشان می دهد. اما باید پذیرفت که امر پیوستگی این دو نوعی جمع اضداد است. چرا؟ به دلیل این که نگاهی که برای شعر شدن تلاش می کند در اصل با آنچه در برابرش ایستادگی می کند پیوسته در ستیز است. و نه نگاه مسئولانه به جامعه ، بلکه آنچه شاعر را علیه خود می شوراند همواره در برابر آن بخش از نگاه او می ایستد که به شعریت معتقد است. بنابراین ، کار شاعری که شعرش تلفیق این دو باشد سخت دشوار است . او همان طورکه شعر می سازد ، و سازنده به شمار می رود ، درعین حال ویرانگر هم هست. به دلیل این که فرمی که از بیرون با سماجت در برابر تلاش ادبی- هنری اش مقاومت می کند و قوایش را بی هیچ تردیدی در جهت اضمحلال آن اندیشه ای به کار می بندد که قصدش ساختن تصویری است آگاهی بخش باید و باید ویران شود. اگر شعر ، در این بخش از کار در برابر آن روایت کلان آن طور که باید نایستد و با آن به ستیز نپردازد ، این به این معنی است که شعر با آن در یکسو قرار گرفته و در جهت اهداف آن حرکت کرده است. اما چه باید کرد تا همان اندازه که شعر باید ساخته شود ، آن نگاه مسئول ( نسبت به جامعه) همان طریقی را طی کند که شعر طی می کند؛ یعنی خدمت به شعور. یکی از این راه ها شکستن خط روایت است . روایتی که قادر است پیش از شعر شدن شعر شعریت را از شعر سلب کند. این مهم ترین راهی است که می توان با به کار بستن آن هم شعر و هم نگاه به شعر و هم نگاه مسلط و درعین حال عاری از انفعال به مسائل مربوط به جامعه را دگرگون کرد. اما نباید اشتباه کرد که چنین ساختن و برساختنی تمایل به خط دادن و سیاسی بودن است. نباید با دیدن عناصر تاریخی و سیاسی در شعر بلافاصله به ان نتیجه رسید که شعر واجد چنین عناصری شعری سیاسی است. چرا که چنین شعری ، شعری تک بعدی نیست که صرفاً با نگاه سیاسی اش در برابر آنچه با آن تخالف دارد ایستاده باشد. شعری است دو بعدی یا همین کافی است که بگوییم شعراست. شعری جدی و واجد احساس مسئولیت .

سلام ایران ! شعری است که به واسطه برش ها شعر می شود. آن برش ها را شاعر انتخاب می کند، نه سوفلوری که پایین صحنه نشسته باشد و چیزی را به او یاد آوری یا دیکته کرده باشد. ما تمام این عناصر را در بستر و موقعیتی دیگر دیده و خوانده ایم ، اما ترکیب ترکیبی است که از یک سو حرف را به شعر بدل می کند، و از سوی دیگر مراقب آن است که هم خود را برآن روایت کلان تحمیل کند ( با تکه تکه کردن) و هم شعری بسازد . گذشته ازاین ها ، ساده به نظر می رسد ، چون همان طور که گفته شد ، عناصر آشنای زیادی در آن به چشم می خورد که هر کدام شکلی سنگ شده دارد و ظالمانه بر شعر می تازد. اما کار آن جا دشوار می شود که ما رفتاری را با آن عناصر به اجرا در آوریم که آن سنگ در نتیجه اقدام ما تکه تکه شود. و می شود.

هرگونه بهره برداری از محتویات این سایت بدون اخذ اجازه و ذکر نام نویسنده ممنوع است


Site Meter

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.