Leila Farjami: Poetry & Translation

Leila Farjami's Literary Website

Apocalypse Now

و من دختر طبیعی دریاها بودم

و اما از آب

می هراسیدم

روح لابلای برگها بودم

و با اینکه باد را خوب می شناختم

نمی توانستم ریختن را باور کنم

صدایی در گوشم گفت: این سرنوشت غمگینی ست!

حتی برای تو

حتی برای تو

ای خداوندگار بی درد!

ناخدای ناوهای سوراخ!

به آسمانها و زمینهایت فکر کن

به خاکهایی که در آنها نفست را دمیده بودی

و حالا مردان و زنان برهنه ای بیش نبوده اند و نیستند

تو بی نهایت نیستی

نهایتت نقطه ای ست که پرنده ای به آن کوچ می کند

یا مرگی ست که شال سیاهش را از فاجعه ای به فاجعه ای دیگر می کشاند

تو تنها تکرار می شوی تا جاودانه بمانی

تو هم مثل دو گوشواره ی مروارید من

در جعبه ی کوچکی می گنجی

و فراموش می شوی

.

من هم که دختر طبیعی دریاها بوده ام

این راز را فهمیده ام

به تو فرمان می دهم

از پشت کهکشان ها بیرون بیایی

چهره ات را نشان دهی

نیشخندی بزنی

و دوباره

این بازی بچه گانه را

آغاز کنی.

-لیلا فرجامی

The Wanderer

از برزخ برایت نوشتم

خوب من

با باد رفته بودم

به سرزمینی که در جغرافیا نبود

زبان تازه ام الفبایی نداشت

برایت نامه های بی خطی می فرستادم

خوب من

هیچ شاخه ای هرگز به جدا شدن فکر نمی کند

مگر به هنگام طوفان

به زنگاه مرگ

ما جدا شدیم

و نفهمیدیم

تو روزی در ماه زندگی خواهی کرد

و من در اتاق دوری به موازات رودخانه ها

برگهای درخت خاکستر

و پرندگانی که هرگز از برابر چشمهایت عبور نخواهند کرد

خوب من

تو برای تنفس

هیچ هوایی نداری و من

هوای تازه

آلوده ام می کند

با این همه

تا سقوط هردویمان فاصله ای ناچیزست

تو می توانی به راحتی

بی آنکه نیروی جاذبه دو پایت را به سطحی بچسباند

در فضا شناور شوی

من بی آنکه بخواهم

می توانم به مرکز زمین تبعید

و به چشمه های جوشان فلز

پناهنده شوم

ما می توانیم

جایی میان هیئت چند ستاره ی گمنام

بازوانمان را حلقه کنیم

بی آنکه در سیاهچاله ای فروبغلتیم

به کهکشانهای خاموش سفر کنیم

من شعر بگویم

تو گوش دهی

و هیچ چیز جز ارتعاش خفیفی از زمان

ما را به آخرین خورشید

نزدیک تر نکند

-لیلا فرجامی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.