برچسب‌ها

  

ابرها رفته اند

کسی برایت دعای باران می خوانَد:

مردی که سایه ی سیاهی در خود می بُرد

پرندگانِ سرزمین از دست رفته را

بر گلو گرفته بود.

 

ابرها رفته اند

و کسی برایت دعای باران می خوانَد

و این ادامه ی شبی ست

که آمدنِ زلزله ای را

نهیب می زنَد.

 

(ما مادری نداشته ایم

و با این همه

کودکانی شاد بوده ایم)

 

ما آسمان

ما زمین

ما روحی میان این دو

در آستانه ی ریختن،

 

کسی برایمان دعای باران می خوانَد:

 

گویا نمی دانند

پیش از نشستن به خاک

گِل خواهیم شد.

 

-لیلا فرجامی

از کتاب در دست انتشار به نام گِل

Advertisements