برچسب‌ها

نگاه مینو نصرت، شاعر و نویسنده، به مجموعه ی شعر گِل از لیلا فرجامی

ِ

گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

گِِل سومین مجموعه شعر لیلا فرجامی است که عنوان نخستین شعر آن با » آه » آغاز میشود:

مثل آهی که نخستین حرف انسان بود
مثل راهی
که بی سفر
تو را می رساند
و آینه ای که
بی چشم
تو را میبیند.
مثل هر بوسه ای
که کودکی می زاید
به نام تنهایی.
مثل آهی که نخستین حرف انسان بود
و آخرین حرفش
کوتاه ترین جمله ها شدیم
و دیگر
به هیچ زبانی
تکرار نگشتیم.

آهی که لیلا فرجامی در شعر نخست می کشد حدیث انسانی ست که از لذتی دردناک پُر و از دردی لذتناک خالی می شود تا هویت مجزا و منفرد خود را خلق کند. شعر های مجموعه ی گِل زنانگی هستی را به تصویر کشیده پرده از تنهایی مضاعفی بر میدارند که پیکر انسانی جهان را در گوشه ای به انزوا کشانده هر یک را به گونه ای و با انگی از هستی یکپارچه وطبیعی اش جدا می سازد. شاعر این وجه دوگانه را از افسانه ی آدم و حوا شروع میکند و نقاب از نقش های تحمیلی آنان بر میدارد، نقش هایی که  نسل جوان حاضر نیست به تبعیت از والدین خود سناریوی سنتی و نخ نماشده اش را ایفا کند. « آدم ـ حوائی موقتیم / که هر ماری / توان کشتن اش را / به گزیدنی / دانسته است. ». او در شعر «آقای بد بیار » یا برعکس خانم بد بیار حدیث بی هویتی انسان را که عذابی عظیم است می سراید و ناباوری و عدم اعتماد بنفس  او را به صورت آدمی به تصویر می کشد که مدام در چاله و چاه های  سر راهش سقوط میکند و دلایل سقوط خود را به گردن » اشتباه «می اندازد. شعر « آینه ی دو بَر » حکایت انسانیست که تصویر «دیگری» را رویاها و آرمان خود پنداشته از فهم حضور واقعی خویش عاجز است. آنچه در آینه می افتد نیمه ی تاریک ماه شب چهارده است نظاره گر از سمت شفاف ماه آینه را می نگرد. درک دوگانگی وجود، دانستن این واقعیت است که انسان موجودی مونث و مذکر است و بنا به افعالی که انجام میدهد گاه در موضع فاعل و مردانه قرار دارد و زمانی وضعیت منفعل زنانه را می پذیرد. در پروسه ی این نوع نگرش شاعر در جایگاه کلمه نقاب ازچهره ها ی مونث و مذکر برمی دارد : « چشم هایت / لانه ی پرندگانی ست که از قاف آمده اند / و به دریا باز می گردند .» فراز و فرود های شعر لیلا فرجامی محصول تنش های تند و ملایمی ست که کودکان توام عشق و نفرت اند. عشق او بمحض چشیدن میوه ی معرفت به دانایی منجر شده میداند عریانی اش «ابتدای ویرانی ست» و زیبائی اش هدف نفرت چشمانی ست که دیر یا زود نخستین جنگ ها را به نام او خواهد افروخت. شاعر در « آخرین پلان » چشم انداز خود را اینگونه ترسیم میکند : «من اینجا / هر چه دیده ام / نیم دایره ای / که هیچ پرگاری تکمیلش نمیکند : ماه ناقصی که قرینه ی خود را / هرگز در هیچ شب چهاردهمی / نخواهد یافت. ».
لیلا فرجامی برای ماه شب چهارده خویش روی زمین نیمه ای نمی یابد. ماه در شعر های او نقش مهمی ایفا میکند. « ماه / افتاده در آب / چون کسی که میخواست / از زادگاه خود / گریخته باشد. »، « ماه ناقصی که قرینه ی خود را /هرگز در هیچ شب چهاردهمی / نخواهد یافت. »، « ماه و ستارگان / پروانه هایی وحشت زده بودند »، « حتی ماه / بشقاب چینی لب پریده ای بود » و ماه دانه ای افتاده  در آب است که به سفر های دور و درازی در دفتر گِل می رود و چون بر می گردد دیگر آن ماه نیست. « اینجا معبد دایره های سیاهی ست که با پرگار نفس هایمان / بی نهایت رسم می شوند / و هر بار در خود مرکز تازه ای می یابند / تا از یاد نبرده باشیم / همیشه مهمان سر زده ای ست / که عشقبازی مان را / از نزدیک / تماشا میکند. / ما سه نفر بوده ایم. » . عدد سه از تثلیث مقدس می جوشد و به طور متوالی سه گانه هایی را در بر می گیرد از« تولد، زندگی و مرگ »، «زن، مرد و فرزند »،« بهشت، برزخ و دوزخ » و هزاران مثلث دیگر .مهمان سرزده ی شعر فوق میتواند کنایه از نگاهی باشد که هیچوقت غروب نمی کند اما شاعر با آوردن واژه ی » عشقبازی مان » از وسعت چشم اندازی که شعر قادر بود در ذهن خواننده بسازد کاسته است. هرچند  لیلا فرجامی عشق را با قوه ی تخیل می آمیزد اما در بعضی از شعر ها شرح فراق بدل به حدیث تنهایی و انزوایی ساکن و جامد می شود که نیروی هیچ مکاشفه ای قادر به دمیدن روحی تازه در کالبد او نیست.  شاعر در هشت شعر تحت عنوان » از شهرهایی که ساختیم »  خواننده را به نخستین شهر باستانی مادر تبارمی کشاند : « این شهر ایوبی بود / که خدایش را کشتند / و آنگاه / پیامبرش کردند. ». او در نقش زن که نماد زمین است میداند اگر خودش خیش به خاک خویش نکشد دیگری با گاو آهن او را شخم خواهد زد. لیلا که پرنده ای مهاجر است از جایی دور سرزمین خود و ساکنانش را می نگرد و مانند پیری کهنسال نقش رخ یار را باطل اعلام میکند و دنیای خود را در حاشیه ی دنیای دیگران آجر به آجر شروع به ساختن می کند. : « مردان بزرگی که می گفتند / روزی پدران زمین و آفتاب بودند / شبی آمدند / و به جای رود / مرداب آوردند ». او در سنین جوانی میهمان تجربه های فراوانی از جهان است : « هر شب / دنیا را دیده ام که پس از عشقبازی اش / مثل مردی سیگار می کشد / و به دخترانی که دو باره فردا فریبش را خواهند خورد، / پشت میکند. ». در هر دو شعر خواننده با مردان و زنانی روبرو است که معنای زن بودن و مرد بودن را گم کرده اند و عشق ورزی را به میدان داد و ستد بدل کرده اند، در این میدان نیز مانند تمام میدان های نبرد، پهلوان فاتح همان طفل سر بریده ی لبالب از دلشوره و اضطرابی ست که میان مهر مادر و کینه ی پدر سرگردان است. این تعلیق مدام شاید پرده از روی یک پرسش بنیادین بر می دارد : من کیستم!
لیلا فرجامی در شعر «یک اتفاق ساده» اشاره به پیرمردی کور دارد : « دریافتم / که رد مسافران هزاران سال نوری را / از سفیدی چشم های پیرمردی کور / نمی شود جست. / امشب / چه آرام / چه زنده / باز می گردم / با ستاره ی مرده ام. » و مرا یاد «تیرزیاس» می اندازد. جوزف کمبل افسانه ی او را در کتاب قدرت اسطوره اینگونه نقل میکند :
تیرزیاس یک روز در جنگلی قدم می زد که دو مار را در حال جفتگیری مشاهده کرد. او عصای خود را در میان آنها قرار داد و بلافاصله به یک زن تبدیل شد، و سال ها همچون یک زن زندگی کرد. سپس بار دیگر، در هیأت زنانه ی خود در جنگل قدم می زد که دو مار را در حال جفتگیری دید و عصای خود را در میان آنها قرار داد، و دوباره به مرد تبدیل شد. از طرف دیگر در یک روز خوب ، در تپه ی کاپتول، یعنی تپه ی زئوس در کوه المپ،زئوس و همسرش در این باره بحث می کردند که در جریان همخوابگی، مردان بیشتر لذت می برند یا زنان. مسلما هیچ کس نمی توانست به این پرسش پاسخ گوید، زیرا هر مرد یا زنی فقط یک روی سکه را دیده بود. سپس شخصی گفت، « بهتر است از تیرزیاس بپرسیم ». آنها نزد تیرزیاس رفتند، سئوال خود را مطرح کردند، و تیرزیاس پاسخ داد، « زنان نهُ برابر مردان لذت می برند » … هرا، همسر زئوس، از این پاسخ خوشش نیامد، و او را کور کرد. زئوس که در این ماجرا قدری احساس مسئولیت میکرد، همراه با نابینایی تیرزیاس، موهبت پیشگویی را نیز به او اعطا کرد. یکی از نکات مهم این داستان آن است که وقتی دیدگان شما بر پدیده های اغفال کننده بسته میشود، در دایره ی شهود خود قرار می گیرید، و میتوانید ریخت شناسی، یا صورت بنیادین چیزها را لمس کنید.

این پیر کور نماد یست از کهن الگوهایی که نقش عمیقی در روند حرکت جامعه به سمت تعالی یا قهقرا ایفا کرده اند. لیلا فرجامی در عنوان «برای سرزمین از دست رفته» که شامل شش شعر است از سرزمین خود می گوید : « آنگاه به یاد آورد / که در سرزمین از دست رفته / کوه ها حفره هایی عمیق اند / و چاه ها / ستون هایی بلند / و پرندگان / ماهیانی بی بال/آنگاه به یاد آورد / که در سرزمین از دست رفته / کودکان / مادران خود را / به پای دور ترین رنگین کمان ها می زایند / و چال میکنند. » او افسوس سرزمینی را میخورد که مردانش بدل به زن و زنانش بدل به مرد شده اند و کودکان جای پدر نشسته اند و آنهایند که مادران خود را پای رنگین کمان آرزوهای خود چال میکنند. زبان شعر های لیلا فرجامی ساده است او با همان زبانی که خواب میبیند شعر می نویسد.
لیلا فرجامی در دفتر گِِل، زمینی ست که تفاوت نمیکند متعلق به کدام منطقه ی جغرافیایی باشد. آیا زمین مراکش است یا ایران یا قاره ای در آنسوی دنیا. « اگر عاشق شده ام / برای دلتنگی غریب بربرهایی ست / که از دهان دره های نامعلوم / نامی جز تو را / صدا نکرده اند./ اگر عاشق شده ام / برای دو دست سرخ مراکش است / که بر لبانم نشسته اند / تا هر آنچه دیده ام / نگویم / و هر آن چه خواهم دید / فراموش کنم. » در مراکش شماره ی چهار می خوانیم : « اَی نارنج ها / اَی چراغ های کوچک خطر / در میدان جماع الفنا / که هر صبح / گوسفندی پروار را / در پای درختان بی اعتنایتان / ذبح میکنند … اَی نارنج ها / اَی چراغ های کوچک خطر / امروز / میوه ی رسیده است / که در دست هایم انتظار نصف شدن میکشد / و من / مثل پیرزنی که تمامی جواب هایش را از یاد برده است / از شما سئوال میکنم / ای نارنج ها / آیا این شهر دود آگین که صورت واقعی اش / در انحنای موذی شاخه هایتان مخفی است / مادرتان نبوده است؟ »
ِگل حکایت زنی ست که او را از درون تهی و انکار کرده اند، دیگر عظمت ارگ های باستانی را ندارد اما شاعر از خشت خاطراتی دارد و مدام در حال تفحص و پرس و جو از خود و پیرامون خود است. میان او و خانه اش، میان او و خاکش، میان او و هستی اش سایه ای مهیب افتاده است که هر لحظه میرود تا به انفصالی ابدی بدل گردد. او دیگر خودش نیست، « من خودم نیستم / چمدانی ام /که سال ها پیش بستند و به مسافرانی دیگر سپردند، / چمدانی ام / با دوربین هایی شکسته و نوارهایی پاره / از شهری که در آن / اسب ها، تخت جمشید می خورند / گاو ها، برج بابل / و مرغ ها، مزارع خشخاش، / چمدانی ام / که همیشه / جایی در خودش / گمشده ست. » شاعر ریشه ی این انفصال را در گذر زمان می یابد. در گذر زمان بی رحمی که هر بار تکه ای از وجودش را تحریف و به بوته ی فراموشی سپرده است. در این دفتر هستی زن همانند واژه ی آب در کتاب اولیس جیمز جویس در حال تحول، تبدیل، تغییر و البته فنا است.
ِگل دراین دفتر زنی ست که از یک سو به هستی بالنده ی خویش عشق می ورزد و از سویی دیگر آن را مطرود اعلام میکند این دو گانگی جای پای ژرفی در تمام شعر هایش دارد. شاعر در سه گانه های پنج وادی «افسانه ی هجرت»، سیمای این دو گانگی را به وضوح به تصویر کشیده است. زن در این شعر ها به برکه ای میماند که از یک سو در حال خشک شدن است و از دیگر سو گودال تازه ای را با خود پر میکند.در سه گانه ی نخست «پدر، دختر، ماه » نخستین گناه میان پدر و دختر رخ میدهد، زن میشود «گوهر شب چراغ».در «مادر، دختر، سیب» واقعه ی پدر کشی و بوی خوش میوه ی ممنوعه سرگیجه آور است.سومین سه گانه «خدا، زن، شیطان» است که پدر و دختر بدل به خدا و شیطان شده اند و زن میان این دو آواره ایست ابدی. در «افسانه هجرت چهارم» خواننده با تثلیث «لیلی، مجنون، عشق» به اوهام پناه می برد. عشق اگر حضور جسمانی نداشته باشد بدون شک منجر به سه گانه ی «تنهائی، دیوار، سقف» می شود که هر یک از خدایگانان را در پناه خود گرفته مشیت الهی را وارونه میخواند : «و خدا تنهایی را آفرید».
لیلا فرجامی در شعر سوم «از شهرهایی که ساختیم» به پنجره که نماد چشم خانه است هویت انسانی میدهد،انسانی که از کلنجار رفتن با در ها و سقف ها و شهر ها خسته است او چندان جهان را نگریسته که اینک میتواند پلک هایش را بر هم نهاده به خلوت درونی خود پناه بیاورد : « خانه ها سقف هایی دیگر می خواهند / شهر ها / خانه هایی دیگر./ دست ها / درهایی دیگر میخواهند / برای گشودن / و درها / دیوارهایی دیگر / برای ایستادن. / تنها پنجره است / که دیگر نمی خواهد : چرا که به سوی خود / باز می گردد. » و دراین معنا قطره ایست که از سینه ی خود فواره می زند تا در صعودی زیبا با نیم دیگرش آسمان بیامیزد. اما در شعر «اعترافی برای دوست داشتن» میان میل و طلب شاعر وقفه ای حضور دارد، شکافی که هر لحظه میلی را دنبال میکند و هر لحظه این میل، مطلوبی را با خود می آورد. رویکردی دو سویه که با آن چه می طلبد یا میخواهد پر و کامل نمی شود. شاعر میداند این حفره ی خالی شده ناشی از فقدان دیگری ست، جایگاهی مخصوص که با هفت در بسته روی خود افتاده و تنها اشتیاق شاعر قادر است آن را بگشاید. این آن ورایی است که لیلا فرجامی را به نوشتن و به جایگاه کلمه فرا میخواند. اعتراف شاعر را میخوانیم :

در روح من شکافی ست
در این شکاف
راهی
و در این راه
خانه ای
و در این خانه
گنجی
و دراین گنج
قفلی
و در این قفل
یک کلید
در روح من کلیدی ست
که اگر بچرخانی اش
به شکاف دیگری باز می شود
در روح من
شکاف
شکاف
شکاف

مینو نصرت شهریور ماه ۱۳۸۹

Advertisements