برچسب‌ها

, , , , , , , , , ,

آنروز
من از دریا آمده بودم
شهر
با سنگهایش
آجرهایش
آدمهای خشتی و خورشیدهای کاهی اش
شهر
با خدایش
که مردی بود
با سبابه ای طلا
ریشی از سنگ و سبیلی از شلاق

شهر
در حصار دندانهای تیز آسمان بود
و گنجشکهای پر-کنده را
بر نیزه های ابر گرفته بود و بارانش
شرابِ گندیده
لخته های خون،

دستهایش را بریده بودند، شهر
برده ای زنجیر شده
که می رفت تا گور شود

آنروز
من از دریا آمده بودم
پیامبری نبودم که به فتوایی نجاتش دهم
یا فاحشه ای که به بوسه ای سحرش کنم
شاعر بودم
و تنها
گریه می کردم در میان اشباح درختانش
سینه هایم بر داغهای مُهرش بود
و نگاهم به چشم ماهیانی می رفت
که تن های لیزشان را یکی یکی به تور می دادند…

گویا همیشه
با ذغال نور
نوشته بودم
بر آب.

Advertisements