برچسب‌ها

, , , , , , , ,

 

 

شعری که اخیرا در مجله ی ارمغان فرهنگی در ایران به چاپ رسیده است

مِلانکوُلیا

(الهامی از فیلم درخشان لارس وان ترییر به همین نام)

 

امشب پیراهن پاره ی زنی

در بادها می رود

دیوارهای ریخته ی خانه ای به دره ها می ریزد

برای آخرین بارماه بالای سرت را نگاه می کنی

چیزی شبیه اسب سفید بی پایی به پهلو لمیده

که در دشتهای تاریک شهیه کشیده بود

و می نالید.

مرده ی بی کفن تابناکی به گوری باز،

گویا تنها برای تودر میان آسمان مانده ست

و نمی خواهد که فراموش شود.

بلند می شوی

چراغی روشن می کنی به یاد چشمهای مادرت

پدرت که امشب برای همیشه بسته اند

یا زمستانی که پرنده های سردسیرش را با خود بی خبر برد

نگاه می کنی

می بینی نقطه ای از جوهر

بر کاغذ منظومه ها و کهکشانها

کوچک و کوچکتر تحلیل می رود

اسمش را سیاره ی «زمین» گذاشته اند

اما تو چاره ای نداری

پیش از آنکه نابود شود

برای آخرین بار

ماهِ بالای سرت را نگاه کنی

 

لیلا فرجامی

Advertisements