برچسب‌ها

, , , , , , ,

آقای کیوان اصلاح پذیر گرامی تأویلی بر یکی از اشعار منتشر شده در کتاب عبور از سیاره ی سوخته نوشته اند که در پایین آورده ام. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. قلمشان توانا باد

تاویل من از شعر » عیدهایی که نمی آیند »
سروده ی بانو » لیلا فرجامی »
از کتاب برگزیده اشعار » عبور از سیاره سوخته »
سال 1392
انتشارات بوتیمار
——————————————-
بار اولی که تخم مرغ رنگ کردم
مادرم جوان بود
و خندیدن هنوز یادش

روزی هواپیماها آمدند
دیوار صوتی شکست
و تخم مرغها هم،
پس آمدیم به جایی دیگر
ماندیم
و همه ی تخم مرغها را جا گذاشتیم
(در چمدان جا نمیشدند)

امروز مادرم با دو دست چروکیده اش
تخم مرغهای درشت خارجی را
رنگ می کند
اینجا به آنها اِگ می گویند
به زرده ها که سفیدند، یُک
و به سفیده ها که بی رنگند، اِگ وایت

امروز زبان اول ما
زبان دوم ماست

حالا تمامِ پوسته ها و انگشتهایش آنقدر رنگی اند
که گویا هیچ آبی
لکّه های امسال را
نخواهد شست.
——————————————-
نوستالوژی در شعر شاعران کوچیده جایگاه مهمی دارد . معمولا نوستالوژی ها از کودکی می آیند . دوران حضور آدم بزرگ هایی که امنیت را در عمل تجسم می بخشیدند و خواب های راحت شبانه را باعث می شدند . تفاوت نوستالوژی ما، این – جا- نشستگان و آنان ، آن – جا- نشستگان نه در کودکی مشترک بلکه در نحوه ی انعکاس این کودکی در «آن» جا و «این» جا است . برخورد تجربه های بزرگسالی (که از زندگی در دو محیط متفاوت ناشی شده است) با شباهت تجربه های کودکی ( که در یک محیط مشترک رخ داده است ) به تولید شعرهایی اینچنینی می انجامد که می شود نامش را » مهاجرت خاطرات کودکی » نامید . وقتی خاطرات کودکی را از زبان بزرگسالی می شنویم خواه ناخواه تجربیات بزرگسالی در آن شریک است و حتی آن را شکل می دهد و صورت بندی می کند . با این مقدمه به سراغ شعر » عیدهایی که نمی آیند » می روم .
نامگذاری شعر نوعی لو دادن شعر است . غافلگیری – زدایی از عواقب نام نهادن ها است و گاهی عمیق تر از این، منجر به تولید استبداد درکنترل و هدایت خواننده به سوی هدف معینی در شعر می شود . از دیگر عواقب نامگذاری ، معنا سازی و جلوگیری از بازیگوشی دال و مدلول ها ست . نام این شعر نه تنها سرنوشت همه عیدهای آینده بلکه نوع بینش نوستالوژیک را از عید و محل تولید شعر و عواقب آن را نیز تثبیت و معلوم کرده است . بنابراین مثل همیشه سعی می کنم بدون نگاه به نام و نشانی از پیشانی این شعر عبور کنم .
رنگ کردن تخم مرغ بعنوان یک سنت نوروزی همیشه به کودکان تعلق داشته است . هر کودک تخم مرغی را با سلیقه خود و با کمک مادر رنگ می کرد و به این ترتیب سفره ی نوروزی پراز نطفه های رنگی آینده می شد . این نماد استمرار سنت و انتقال به آینده ، بار خود را به شعر منتقل کرده است . شعر بین امروز و دیروز تقسیم شده است و تخم مرغ ها در دیروز جا مانده اند . خالی شدن سفره ی نوروزی از تخم مرغ های حاوی نطفه های آینده به نوعی از سترونی اشاره دارد . قطع ارتباط بین سنت های دیروز و امروز به گسست نطفه ای می انجامد و دیگر نباید انتظار روند انتقال سنت ها را داشت .
اما همه جای دنیا رنگ هست ، تخم مرغ هست و روز اول بهار هم همه جا روز اول بهار است . حتی تخم مرغ های بزرگتر و رنگ های متنوع تر می توانند سفره های زیباتری بسازند پس شعر نگران چه چیزی است و کدام بخش از سنت غیرقابل انتقال است ؟
ترس شعر از فراموشی زبان مادری است . گرچه شعر از جاماندگی تخم مرغ ها سخن می گوید اما بلافاصله ازاجرای سنت تخم مرغ رنگ کنی در جایی سخن به میان می آورد که نام تخم مرغ از پوست تا زرده با زبان مادری متفاوت است . پس تفاوت نه در اجرای سنت بلکه در زبان است . اما چرا زبان تا این حد مهم جلوه داده می شود که سنت را – علیرغم اجرای کامل نمادهایش – زیر سئوال می برد . البته پاسخ های گوناگونی به این پرسش می شود داد اما از زبان خود شعر بشنویم چرا یی را .
در تقطیع تخم مرغ خارجی ، صفات ظاهری به مرتبت دوم رنگ ها سقوط می کند ! زرده ها سفیدند و سفیده ها بی رنگ ! این تنزل به مرتبت دوم نشانه ی کاملی از عدم ارتقا موقعیت مهاجرین از شهروند درجه دوم به درجه یک است . تخم مرغ ها بعنوان نمایندگان نطفه ای سفره نوروز از صورت یک تخم مرغ کامل به شکل یک تخم مرغ ناقص الخلقه درمی آیند و بلافاصله ، شعر از تنزل موقعیت زبان اول به زبان دوم می گوید . حتی درتوصیف تخم مرغ نیز نشانه های این زبان اول و دوم پیداست . شعر، اجزاء تغییر یافته ی تخم مرغ را به زبان اول اجتماع دوم ترجمه می کند و به این ترتیب بین زبان و موجودیت عینی فرد ارتباط وجودی برقرار می شود .
پس نوستالوژی مستقر در این شعر نه جدا افتادگی از وطن یا فراموشی سنت ها بلکه فراموشی زبان و تنزل زبان اول به زبان د وم یا به عبارتی شهروندی درجه دوم است .مادر در هر دو زمان و هردو مکان کار یکسانی را انجام میدهد . رنگ کردن تخم مرغ یک فرایند یکسان است زیرا در هردو حالت دست ها در کار رنگ آمیزی تخم مرغ شرکت دارند اما در شرایط مهاجرت این رنگ ها پاک نمی شوند ! رنگی شدن نوعی تمایز و علامت گذاری اجتماعی است ( بیاد بیاورید ستاره زرد داوود را در آلمان نازی ) . استنباط من از پاک نشدن رنگ ها و بار لکه دارش – که نوعی گناه را به ذهن می آورد – به اینجا می رسد که اجرای سنت در مهاجرت به نوعی تمایز اجتماعی می انجامد که قابل پاک شدن نیست . شعر در هر خط و سطر به بازتولید جدایی مهاجر از اجتماع خود و پررنگ شدنش اشاره دارد .
بنظرمن شعر به زبان بعنوان محور اساسی و اصلی موجودیت فرد نگاه می کند . از یکطرف راه ارتباط فرد مهاجر با جامعه جدید زبان دوم است و از سویی راه ارتباط با جامعه ترک شده زبان اول است و این دو زبان در کشاکش مقام اول و دوم با هم ، آشفتگی هویت خود را به هویت نامشخص مهاجر انتقال می دهند . این شعر قصه ی یک هویت ناتمام است که حتی با اجرای سنت ها نیز نمی تواند به تعریف مشخصی از جایگاه جدید خود دست پیدا کند .

Advertisements